رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

سه شنبه 2 خرداد 1391 (ختنه رادین)

**ختنه رادین**   امروز بد ترین روز زندگی منو بابایی بود عزیزم...اصلا راضی به این کار نبودیم اما مجبور بودیم که این کارو انجام بدیم... امروز باید تورو میبردیم برای ختنه عزیزم...یعنی بدترین چیز ممکن عزیزم....واقعا متاسفم عسل مامانی... با بابایی رفتیم بیمارستان لاله... همون جایی که به دنیا آمدی عسل مامانی...حالا باید این ختنه ی لعنتی و هم تحمل میکردم....پرستار تورو از من گرفت و برد توی اتاق عمل اورژانس...دل تو دلم نبود...میخواستم اجازه ندم که ببرنت اما...چاره چی بود عزیزم...باباتم اصلا راضی نیودو اعصاب اون از من خیلی خراب تر بود....یه چند دقیقه بعد صدای گریهات و میشنیدم....چه لحظه های بدی بود عزیزم...کاش این کارو نمیکردم...پشیمون ش...
3 مهر 1391

یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 (ازمایش زردی دوباره رادین)

**آزمایش زردی دوباره**   سلام عروسک قشنگم...امروز باید دوباره می بردمت برای ازمایش زردی که بدونیم زردیت امده پایین یا نه.... الهی بمیرم برات وقتی دکتر داشت سوزن و میزد به دستت تو خواب بودی که یهو چشماتو باز کردی و یه گریه کردی...اما تا من بقلت کردم سریع گریه ات تمام شد...ماشالله برای خودت یه پسر شجاعی مامانی...آفرین به پسر قوی و گلم.... جواب و که گرفتیم زردیت امده بود روی 9 و دکتر گفت که خیلی خوبه و مشکلی نداره....پسری...خیلی میخوامت مامانی.... ...
3 مهر 1391

چهارشنبه 3 خرداد 1391 ( تست شنوایی سنجی رادین )

**تست شنوایی سنجی رادین**   الهی فدات بشم عزیزم...موقع پنپرز عوض کردن بی قراری میکنی..اما چیزی نمونده عزیزم...خیلی زود تمام میشه و خوب میشی عزیزم...امروز بردمت برای تست شنوایی سنجی عزیزم...خدارو شکر همه چیزت عالی بود عشق من..... ...
3 مهر 1391

شنبه 13 خرداد 1391 ( اولین مسافرت رادین به شمال)

**اولین مسافرت رادین به شمال** با کلی برنامه ریزی قرار شد یه سفر دو روزه به شمال داشته باشیم البته با خانواده من...مامانی و باباییو  خاله افسانه و انسیه و دایی احسانت....از ختنه کردنت یه 11 روزی میگذشت و باید حلقه ای که انداخته بودیم میافتاد...اما حلقه لعنتی نصفش چسبیده بودو نصفش کنده شده بودو کاریشم نمیشد کرد تا خودش بیافته...همینم یه کم اذیتت میکرد ..منم نگران بودم از اینکه هم چرا نیافتاده هم ممکنه تو راه اذیتت کنه تصمیم گرفتیم قبل از رفتن به شمال ببریمت و به اورژانس بیمارستان لاله به دکترت نشون بدیم که طوری نشده باشه....خلاصه بردیم و وقتی دکتر دید گفت ماشالله هیچ مشکلی نداره و فقط خودش باید بیافته..منم خیالم راحت شد...و با خیال ر...
3 مهر 1391

سه شنبه 16 خرداد 1391 (افتادن حلقه رادین)

*افتادن حلقه رادین* صبح که بیدار شدم تا پنپرزتو عوض کنم عزیزم...دیدم که حلقه ات افتاده و کلی خوشحال شدم اخه دیگه چیزی نبود که بخواد عزیزتت کنه عشق من.... سریع به بابایی زنگ زدمو این خبر و بهش دادم و بابایی هم کلی خوشحال شد پسر گلم.... راستی عمه ریحانه ات هم برای ختنه کردنت برات یه سطل بازی برای شن برات خریده که خیلی قشنگه...مامانی نسیمه هم برای یه سرهمی رکابی با شورت عینکیش با طرح یه جوجه برات خریده عزیزم..مبارکت باشه عشق من.... عمو حامدتم رفته برات کلی لوازم بهداشتی خریده...مسواک.خمیر دندان.صابون.شامپو سر.شامپو بدنوصابون شستشوی لباسات.کرم صورت با یه خانه سازی خیلی قشنگ..مبارکت باشه عزیزم.... ...
3 مهر 1391

شنبه 20 خرداد 1391 (40 روزگی رادین و حمام چهل)

**حمام چهل رادین** عزیزم...امروز تچهلت هم تمام شدو به همراه بابا طوفانت رفتی حمام چهل عزیزم...بابایی عاشق حمام کردن با تو و تقریبا هر دو روز یه بار تو رو با کلی عشق میبره حمام....یه حوله رو پاش پهن میکنه و آروم آروم تورو میشوره عزیزم..اما راستش من هنوز چون میترسم جرعت نکردم که تورو ببرم حمام گرچه خیلی دوست دارم که این کارو بکنم...آخه چون هنوز کوچولویی میترسم عزیزم....حمام چهلت مبارک عزیزم.....   ...
3 مهر 1391

یکشنبه 21 خرداد 1391 ( مدل خوابیدن رادین)

**مدل خوابیدن رادین** بهترین مدل خوابیدنی که دوست داری عزیزم.اینه که به شیکم بخوابونمت انوقت خودت سریع پاهاتو توی شیکمت جمع میکنی و به یه خواب عمیق فرو میری عشق من....این حالت خوابیدنو خیلی بیشتر از مدل های دیگه دوست داری عزیزم....همین طور که میخوابی یه وقت میبینم 3 حتی 4 ساعته که خوابیدی و اصلا هوس شیر خوردنم نداری...این مدل خوابو خیلی دوست داریو راحتی عزیزم.... وقتی به شیکم میخوابوندمت خودت اوائل نمیتونستی سرتو برگردونی و جابه جا کنی..اما امروز در کمال تعجب و خوشحالی من دیدم که خودت داری به سختی تلاش میکنی که سرتو برگردونی و همین کارم کردی...اون لحظه از ذوق زیاد میخواستم گازت بگیرم عشق من...دیگه خودت به راحتی سرتو بر میگردونی مامانی....
3 مهر 1391

پنج شنبه 25 خرداد 1391 (جشن سالگرد ازدواج دایی احسان)

*جشن سالگرد ازدواج دایی احسان* اولین جشنی که رسما دعوت شدی عزیزم...جشن اولین سالگرد ازدواج دایی احسانت و زن دایی سارات بود عزیزم....توام توی کل جشن یه یک ساعت خواب بودی و بعد که بیدار شدی یه کم دل درد گرفتی و همش تو بقل خودم بودی تا خوابت برد عشق من....   ...
3 مهر 1391

جمعه 26 خرداد 1391 (اولین بییرون رفتن با خانواده بابایی)

*اولین بیرون رفتن با خانواده بابایی* اولین بیرون رفتنت با خانواده بابایی امروز بود که همه با هم رفتیم سمت فشم امامه که چه قدر هم خوش گذشت و جای تو از همه عالی تر بود...برات دشکت و انداخته بودم پشه بندتم زده بودم و روی پشه بندتم ملافه انداختم که افتاب نخوری و توی هوای به اون خنکی راحت خوابیده بودی.....اخه عزیزم تو عاشق هوای خنکی و یه کم که گرمت میشه حسابی کلافه میشی عزیز دلم....   ...
3 مهر 1391